|
سلام
دستام دارن میلرزن و چشمام گریونه....شاید خود سالار بخشیدم که رمز ورود یادم اومد... شاید شمایی که تازه دارین این مطالب رو میخونین از جریان بی خبر باشین ولی قدیمی ترا یادشونه که اینجا چه اتفاقایی افتاد...یادشونه که سالار یا همون ویلیام والاس به خاطر بیماری سختی که داشت از دنیا رفت و یه قول سخت از من گرفت که چراغ وبلاگشو خاموش نزارم....ماهی یه بار....وبلاگو آپ کنم....ولی من.... من بازنده شدم....امشب بعد از مدتها یاد سالار افتادم و داشتم کامنتا و میل هایی رو که به من زده بود رو می خوندم....مثل شبی که فهمیدم داره میره اشکام سرازیر شد و هق هقم بلند شد.... به خودم لرزیدم از این بد عهدی و سخت تر از همه این بود که رمز ورود به وبلاگم فراموش کرده بودم...ولی بعد از کلی کلنجار و ناراحتی و دلخوری از خودم یکدفعه یادم اومد.... من خودم رو نمی بخشم و به شما قدیمی ترا حق می دم منو نبخشین.... ولی این یادآوری رو به فال نیک میگیرم... سالار ...دو تا پائیز گذشت و تو پیش ما نبودی....پیش ما نبودی ولی تو قلبمون اون ته تها بودی...الان بهاره و یادت دوباره جوونه زد و اومد بالا...منو ببخش سلام!!! |+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 2:25 |
