|
آخرین برگ دفتر زندگیم
سلام خدمت تمام دوستای گلم دوستایی که از جانم برایم عزیزتر بودن و خواهند بود خب گلای من دوستای خوبم من به آخرین برگ از دفتر زندگیم رسیدم و حال این آخرین برگ دفتر زندگیم را می نویسم فقط به عشق شما دوستای خوبم دوستدارم در این برگ آخر زندگیم از شما دوستان گلم تشکر کنم دوستای خوبم شما خیلی چیزها به من یاد دادید به من یاد دادید که با همه بدیها ی دنیا بازم می شه از خوبی گفت به من یاد دادید که می شه تا آخرین لحظه امید داشت به من یاد دادید که مرگ پایان زندگی نیست بلکه آغازیست دوباره و من تمام اینها رو مدیون شما هستم من با دیدن شماها تازه فهمیدم که : هنوز هستند افرادی که دلشان به وسعت دریاست و قلبی دارن به زلالی آب من با دیدن شما فهمیدم هنوز( صداقت ، پاکی ، انسانیت و ............ وجود داره و هنوز افرادی هستند که به این بایدها ایمان دارن من در این مدت کوتاه خیلی چیزها از شما یاد گرفتم اما حیف که دیگر فرصتی ندارم تا بتوانم از زحمات شما تشکر کنم کاش کمی زودتر با شماها آشنا می شدم اما خوشحالم که بلاخره آرزوی چندین سالم بر آورده شد من همیشه آرزو داشتم که دوستای داشته باشم مثل شماها و حالا خوشحالم که آرزوم بر آورده شد این دم آخر از خدا گلایه ندارم که چرا شما را باید ترک کنم اما ناراحتم از اینکه دیر شما دوستان را شناختم خب گلای من ببخشید که نمی تونم برای تک تکتون نامه بنویسم و از تک تکتون تشکر کنم چون نه حالم خوبه و نه دیگه این دستام توان نوشتن داره پس به این نامه آخر بسنده می کنم و در این آخرین برگ از دفترم از همه شما دوستان تشکر می کنم و ازتون می خوام که اگر بدی کردم اگر باعث شدم خاطرتان رنجیده بشه بر من ببخشید و منو حلال کنید این دم آخر فقط از خدا یک چیز می خوام اونم آرزوهای خوب برای شما دوستانم راستی من پاییز را نمی بینم اما اگر پاییز آمد بهش بگوید من عاشقش بودم
در این دیارهرچه خواهیم
نمی یابیم
هر چه جستیم
نیافتیم
پس چه بخواهیم
که خداوند عزوجل
که در کارهایش
نیست فرشته عجل
نسیب ما کند
نمی دانیم روزگار خود را چگو نه
می گذرانیم گاه با خنده گاه با گریه می سرا نیم گریه های دوری از معشوق اشک های در چشم خود می پرورانیم تا که بزرگ شود ان را بریزانیم
گاه که دل همچو ماه گرفته است
خشم هوای نفس را می جو شانیم
وگاه از دیدارمحبت دیدار دلبر خنده های بر لب می نماییم
ما این چنانیم که گفتیم
ما گر ببینیم عاشقی ازعشق خود گریسته است
دست مهربانی
بر سراو می کشانیم وآوای غم انگیز جدای را می سرا ییم
تا که گر یه های دل را از چشم بزداییم
وغم معشوق را از دل عاشق بزداییم
ما این چنانیم که گفتیم
ما عاشقانیم که در هر قصه عشقی لیلی ومجنون دیگری می افرینیم
ولی هیچ گاه سرنوشتی همچو لیلی ومجنون نمی خواهیم
دوست داریم که در کنار لیلی خود مسیر عشق زندگی خود را بپیمانیم
ما این چنانیم که گفتیم .
فدای روی ماه همتون بشم ...خداحافظ ...... حلالم کنید ......... .............. viliamwalas ............... .......salar.......
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 15:18 |
