تبليغاتX
گفتگو آزاد
 دلم گرفته ..............

 

دلم هوای بیرون از درون  می کند تا هوای تازه ای بخورد

 

 

اما انگار دست کینه توز ، دوزنده ه ای سخت قلبم را با نخ های دلتنگی دوخته است و خانه ام که پر از

 

 

شیشه های شکسته است و گرمایشش از آفتاب یخ زده است مدام آسمان تکرار را زیارت می کند .

 

 

و هیچ کس از بیرون تنگ بلور دلم ، متوجه یخ زده گی آفتاب  درونم نمی شود و فصل خشک دوباره 

 

 

 فرا می رسد .

 

 

فصلی که هر روز تکرار می شود به رنگ دلتنگی ,  به رنگ تاریکی   ,  به رنگ آوارگی

 

 

هر چند سعی می کنم که وقتی اینقدر دلتنگم که هر لحظه ممکن است صدای شکسته شدنم دل خدا را هم

 

 

بشکند  ننویسم اما انگار جنازه ام دیگر  قابل حمل نیست .

 

 

سنگین می شوم و باید بنویسم . باید . حتی اگر کسی نباشد تا بخواند

 

 

من برای هیچی ها  می نویسم برای همان اندک اثری که از خدا  در وجود م است می نویسم .

 

 

وقتی که دگر رویایی نداری به چه می اندیشی  ؟

 

 

به نبودن  ،  به دیده نشدن ،  به حس نشدن ، به رهایی از این بند

 

 

اینها را من میل به جاودانگی می دانم نه پوچی 

 

 

قفس تنگ شده  ، ته داستان من است .

 

 

شب است به آسمان می نگرم رو به خدا  ، که خدای مهربان من ، ای عظمت بی نهایت 

 

 

 آسمان و زمین و کهکشانت را سجده می کنم.

 

 

ذره ای ناچیزم در برابر عرش کبریایی تو اما من دلم نمی خواد اینجا بودن را

 

 

چرا مرا کوه ویا سنگ و یا  ستاره ای نیافریدی؟

 

 

می دانم که اشرف مخلوقاتم اما دل من گرفته ز عالم ،  هوس سفر دارم به هر آنجا که تو باشی و لیک

 

 

این زمین نباشد این جهان نباشد . من از تو به یاد گار دارم . من درونم زیباست چرا که تو درآنی پس

 

 

 مگذار این فریاد بشکسته بیشتر بشکند .

 

 

بی تفاوت شده ام واین همان ترسم بود که  به یقین تبدیل شده است .نمی دانم راهم را گم کرده ام ؟

 

 

یا زیاد پیموده ام و زود پیر شده ام .

 

 

یه روز با تمام دارایی های که داشتم از تمام چیزها بازهم دلم چیز هایی رو می خواست

 

 

اما الان چـــــــــــــــــــــــــــی . چه بیخود بی صدا شدم . چه بیهوده ادامه دادم و چه بی لذت در انتظارم .

 

 

طوفان تمام شده اما نمی دانم چرا در من هنوز آرامشی نیست ؟

 

 

به کدامین کس گویم این از نفس افتادن هایم را اما نه کسی است و نه گوشی ;اصلا کسی منتظرم نیست

 

 

انگار همه را  کور  کردن .

 

 

تا کدامین لحظات جنون می خواهد مرا ببرد این زندگی

 

 

او می برد چرا که من چیزی ، نقشی  ، آرزویی  و تصویری ندارم تا به او دهم تا مرا با خود برد

 

 

 تا برای لوح آینده نقش برکنم .

 

 

در دل این ذره ها خودم را گم می کنم ،  تابه کی ؟ نمی دانم

 

 

کاش حداقل یه آرزو در اعماق قلبم بود که مابقی جان کندنم کمی زیبا می شد ......

 

 

اما نه انگار یه آرزو دارم . همین سفر چرا تا بحال کسی به من نگفته بود که سفر هم یه آرزوست

 

 

خدایا حالا که جسممو نمی بری پس سفرمو رقم بزن . 

 

 

کاش حد اقل یه ارزوآره سفر به یه جای دور که کسی حتی ندونه که سمت رسیدن به کوی من کجاست .

 

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 1:6