تبليغاتX
گفتگو آزاد
 آخرین بار .................

هميشه، آخرين بار است و چه كسي مي تواند بگويد كه نيست!

موضوع اين است كه ما آدم ها بيشتـــر اوقات در توهم گـــام مي زنيم و

فــكرمي كنيم هميشه هستيم و هستند، زنده خواهيم بود و زنده خواهند

ماند، فرصت داريم و فرصت دارند

ما آدم ها فكر مي كنيم كه هميشه فرصت جبران كردن داريم و هميشه

مي توان از چشم ها شعر مهربانانه اي خوانده هميشه دست ها براي ما

گرم مي مانند و هميشه    مي توان به كسي دل بست و برايش دلتنگ شد.

و نمي دانيم كه هميشه "شايد" اين آخرين بار باشد!

آخرين باري كه مي توان در اين لحظه گام زد!

آخرين باري كه مي توان اين فرصت را از آن خود كرد!

آخرين بــاري كه مي توان سلامــي كرد، جوابي شنيد، ســر به روي

 شانه اي گذاشت، گره اي باز كرد، دلي را شاد، اندوهي را كم و محبتي

را مضاعف! و شايد اين آخرين باري است كه مي توان به "او" انديشيد.

و ما آدمها نمي دانيم!

مثل خيلي چيزهاي ديگر كه نمي دانيم !!

واقعيت اين است كه ما آدمها غافلانه زندگي مي كنيم، ناهشيار، مست،

ســر به هوا و گاه نمي بينــيم ...      

نمي شــــنويم ... حــس نمي كنيم و در نمي يابيم.

در اين جهان كه از صدر تا ذيلش گرفتار نسبيتي تمام عيار شده،

"مرگ" هنوز قطعي ترين چيزهاست!

و عجيب نيست كه ما آدم ها قطعي ترين چيزها را فراموش كرده ايم.

زيرا كه اگر "مرگ آگاه" بوديم، ديگر تلخ نمي گفتيم و تند نمي رانديم و

خاطري را آزرده نمي كرديم و دست بر زخم نمي گذاشتيم.

با او كه بهار خاطره هاست؛ پيمان «مهرباني» مي بستيم و بر عهد خود

وفادار مي مانديم!!

زيرا كه مي دانستيم:

"شايد اين آخــرين بار باشد و چه

كسي مي تواند بگويد كه نيست؟!!!"

 

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه مي بينم مي خوابي

تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد

 

اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي

تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه

برگردي                             

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنو م

حرف به حرفش را ضبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها

گوش دهم

 

اگر مي دانستم اين آخرين بار است،

زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ

 می شود                                    

 

اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را

مي فشاري بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش

كني و با آن دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من

روزها و شبها تحمل كردي  تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني

و شاید این دیدار آخر باشد قدرش بدون

 

               روزت مبارک پدر

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 1:35