تبليغاتX
گفتگو آزاد
 
امروز به عابری برخورد کردم با خضوع زیاد به او گفتم: ببخشید
عابر با ادب تمام گفت، شما ببخشید ندیدمتان
من و این غریبه با کمال ادب و احترام از همدیگر خداحافظی کردیم و
هر یک به راه خود رفتیم
بعد از ظهر همان روز، در منزل، در منزل مشغول پختن شام بودم
(پسرم پشت سرم ایستاده بود، تا برگشتم به او برخوردم( مثل صبح با آن آقا
!چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بداخلاقی گفتم: خودت را بکش کنار
.او رفت و دل کوچکش شکست. متوجّه خشونتم نبودم
:شب در رختخواب دراز کشیده بودم، ندایی به گوشم رسید
،چطور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی، اما با خانواده و عزیزانت
اینقدر بد رفتاری کردی؟ برو آشپزخانه را نگاه کن، دم در چند شاخه گل افتاده
گلهایی هستند که پسرت برایت آورده بود، خودش آنها را چیده بود
رنگهای صورتی زرد و آبی، پشت سرت ایستاده بود که تو را غافلگیر کند
تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟
،خیلی خجالت کشیدم، اشکم سرازیر شد
آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم
،گفتم: بیدار شو کوچولوی من، بیدار شو عزیزم
اینها همان گلهایی هست
،او لبخندی زد و گفت: آنها کنار آن درخت بودند
، آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند
. می دانستم که از آنها خوشت می آید، مخصوصا از گل آبی اش ند که تو برایم آوردی؟
،او لبخندی زد و گفت: آنها کنار آن درخت بودند
، آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند
. می دانستم که از آنها خوشت می آید، مخصوصا از گل آبی اش 
گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم
،او گفت: عیبی ندارد مامان . گفتم: من هم تو را دوست دارم پسرم
.گلها را هم دوست دارم، مخصوصا گل آبی را
 
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 0:23