تبليغاتX
گفتگو آزاد
 
جای خالی چشمانت را

                     نه تصویری در افکارم پر می کند

                      و نه صدایی که در خاطراتم قدم می زند

و نه نوشته هایت که گوشم

زمزمه شان را عادت دارد...

حتی بغض ترکیده ام هم نمی تواند اندازه اش بگیرد

                       ولی شب هم پای خوبی است...

                                                    برای من...

که تنها / به تنهای دست نیافتنی ام

                                                   که رفته

                                                           می اندیشد...

آره دوستای عزیزم..جای خالی سالار را هیچ چیزی پر نمی کند ولی نوشته های شما

که به یادش هستین حداقل منو یکم آروم می کنه و مطمئنم که سالار هم تمامی اینها

را متوجه می شه...مطمئنم...دوستای خوبم...

سالار از من یه قول خیلی سخت گرفت....که بعد از رفتنش/من وبلاگشو ادامه بدم

سالار نمی خواست وبلاگش بعد از رفتنش خاموش بشه...

ببخشید...من نمی دونم چی باید بگم یا بنویسم...ولی ماهی یکبار(خودش گفت ) و

اگر مطلب لایقی پیدا کردم...حتما بیشتر سعی می کنم وبلاگ رو اپ کنم....

من مطمئنم ...سالار صدای قلب همه ما رو می شنوه....

 

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:1  
 آخرین برگ دفتر زندگیم
 

سلام خدمت تمام دوستای گلم

دوستایی که از جانم برایم عزیزتر بودن و خواهند بود

خب گلای من دوستای خوبم

من به آخرین برگ از دفتر زندگیم رسیدم

و حال  این آخرین برگ دفتر زندگیم را می نویسم فقط به عشق شما

دوستای خوبم

دوستدارم در این برگ آخر زندگیم از شما دوستان گلم تشکر کنم

دوستای خوبم شما خیلی چیزها به من یاد دادید

به من یاد دادید که با همه بدیها ی دنیا بازم می شه از خوبی گفت

به من یاد دادید که می شه تا آخرین لحظه امید داشت

به من یاد دادید که مرگ پایان زندگی نیست بلکه آغازیست دوباره

و من تمام اینها رو مدیون شما هستم

من با دیدن  شماها تازه فهمیدم که :

هنوز هستند افرادی که دلشان به وسعت دریاست و قلبی دارن به زلالی آب

من با دیدن شما فهمیدم هنوز( صداقت ، پاکی ، انسانیت و ............

وجود داره و هنوز افرادی هستند که به این بایدها ایمان دارن

من در این مدت کوتاه خیلی چیزها از شما یاد گرفتم

اما حیف که دیگر فرصتی ندارم

تا بتوانم از زحمات شما تشکر کنم

کاش کمی زودتر با شماها آشنا می شدم اما خوشحالم که بلاخره آرزوی

چندین سالم بر آورده شد

من همیشه آرزو داشتم که دوستای داشته باشم مثل شماها و حالا خوشحالم

که آرزوم بر آورده شد

این دم آخر از خدا گلایه ندارم که چرا شما را باید ترک کنم

اما ناراحتم از اینکه دیر شما دوستان را شناختم

خب گلای من ببخشید که نمی تونم برای تک تکتون نامه بنویسم

و از تک تکتون تشکر کنم

چون نه حالم خوبه و نه دیگه این دستام توان نوشتن داره

پس به این نامه آخر بسنده می کنم و در این آخرین برگ از دفترم از همه

شما دوستان تشکر می کنم و ازتون می خوام که اگر بدی کردم اگر باعث

شدم خاطرتان رنجیده بشه بر من ببخشید و منو حلال کنید

این دم آخر فقط از خدا یک چیز می خوام

اونم آرزوهای خوب برای شما دوستانم

راستی من پاییز را نمی بینم اما اگر پاییز آمد

بهش بگوید من عاشقش بودم

 

 

در این دیارهرچه خواهیم

 

 نمی یابیم

 

 هر چه جستیم

 

 نیافتیم

 

 پس  چه بخواهیم

 

که خداوند عزوجل

 

 که در کارهایش

 

نیست فرشته عجل

 

نسیب ما کند

 

 نمی دانیم روزگار خود را چگو نه

 

 می گذرانیم

                                 گاه با خنده گاه با گریه می سرا نیم 

                                                گریه های

                 دوری از معشوق اشک های در چشم خود می پرورانیم

تا  که بزرگ شود ان را بریزانیم

 

گاه که دل همچو ماه گرفته است

 

خشم هوای نفس را می جو شانیم

 

وگاه از دیدارمحبت دیدار دلبر خنده های بر لب می نماییم

 

ما این چنانیم که گفتیم

 

ما گر ببینیم عاشقی ازعشق خود گریسته است

 

دست مهربانی

 

 بر سراو می کشانیم وآوای غم انگیز جدای را می سرا ییم

 

تا که گر یه های دل را از چشم بزداییم

 

وغم معشوق را از دل عاشق بزداییم

 

 

 ما این چنانیم که گفتیم

 

ما عاشقانیم که در هر قصه عشقی لیلی ومجنون دیگری می افرینیم

 

 ولی هیچ گاه سرنوشتی همچو لیلی ومجنون نمی خواهیم

 

دوست داریم که در کنار لیلی خود مسیر عشق زندگی خود را بپیمانیم

 

ما این چنانیم که گفتیم .

 

فدای روی ماه همتون بشم ...خداحافظ ...... حلالم کنید .........

.............. viliamwalas ...............

.......salar.......

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 15:18  
 من از اغاز به پایان رسیدم

 

حالمان بد نيست ، غم کم مي خوريم

 

کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم

 

آب مي خواهم ، سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

 

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نکردي آفتاب !؟

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نامردمي پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

يک شبي بيداد آمد ، داد شد

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

 

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

 

عشق اگر اين ست ، مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين ست ، بد مي شوم

 

بس کن اي دل ، نابساماني بس است

 

کافرم ، ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

 

هرچه در دل داشتم ، رو مي کنم

 

نيستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

 

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

 

چشم مستي توشه بازار ماست

 

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

 

طالع ام شوم است ، باور مي کنم

 

من که با دريا تلاطم کرده ام

 

راه دريا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم ، گولم مزن

 

من نمي گويم که خاموشم مکن

 

من نمي گويم فراموشم مکن

 

من نمي گويم که با من يار باش

 

من نمي گويم مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است !

 

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

 

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

آه ، در شهر شما ياري نبود

 

قصه هايم را خريداري نبود

 

واي! رسم شهرتان بيداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و ديوارتان خون مي چکد

 

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

 

خسته ام از قصه هاي شوم تان

 

خسته از همدردي مسموم تان

 

اين همه خنجر ، دل کس خون نشد

 

اين همه ليلي ، کسي مجنون نشد

 

آسمان خالي شد از فريادتان

 

بيستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دور و پايم لنگ بود

 

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا باز کرد ؟ نه !

 

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

 

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه !

 

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه !

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

هر که با ما بود از ما مي گريخت

 

چند روزي ست حالم ديدني ست

 

حال من از اين و آن پرسيدني ست

 

گاه بر روي زمين زل مي زنم

 

گاه بر حافظ تفآل مي زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

يک غزل آمد که حالم را گرفت :

 

 

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم

 

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

تا درخت دوستي کي بر دهد

 

حاليا رفتيم و بذري کاشتيم

 

گفتگو آئين درويشي نبود

 

وگرنه با تو گفتگوها داشتيم". . .

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 1:11