تبليغاتX
گفتگو آزاد
 مادر
 

سالها گذشت

 

و باز من همچون سالیان قبل با شاخه گلی به دیدارت می آیم

و در کنار تو خاطرات خوب گذشته را مرور می کنم

و بعد تو را در آغوش می گیرم

و گونه خیسم را بر روی سنگت می مالم

تا کمی غم درون دیده ام را التیام دهم

وبعد خود را همچون تنشنه ای از محبتت سیراب می کنم

انگارگرمای وجودت را حس می کنم

و صدای تپش قلبت را از زیر خاک می شنوم

 

ای کاش کودک نبودم و ذهنم بهتر مرا یاری می داد

تا خاطرات بیشتری از تو بیاد می آوردم

 ای کاش قدر لحظاتی که تو در کنارم بودی را بهتر می دانستم

و بعد رفتنت تمام زندگی من را ای کاشها  فرا گرفت................

 

         روزت مبارک مادر

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:43  
 غایب همیشه حاضر ........

 

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

 

تو بهونة هر عاشقي ، واسه زنده بودن

 

تو اميد انتظاري ،‌ تو دلاي نااميد

 

مثل ديدن ستاره ، تو شباي نااميدي

 

با تو ام ، با تو كه گفتي : تگيه گاه عاشقايي

 

مي دونم يه دنيا نوري ، ساده اي بي انتهايي

 

مثل لالايه بارون تو كوير بي صدايي

 

تو خود عشقي مي دونم ، ناجيِ فاصله هايي

 

چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت ، كور

 

هنوزم ما نرسيديم ، اي تَجلي ظهور

 

عمريه دلم گرفته ، گله دارم از جدايي

 

غايب هميشه حاضر تو كجايي 

 

تو كجايي ...................

 

|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 14:13