|
تولد و مرگ
نمی دونم تا حالا شده به این موضوع فکر کنید
که چرا انسانها هم زمان تولد گریه می کنن و هم زمان مرگ ؟ گریه اولی برای این که بدنیا میان و گریه آخری برای اینه که از دنیا دارن میرن آدم وقتی به این موضوع فکر می کنه تازه می فهمه که چقدر از زمان تولد تا حالا تغییر کرد و کسی پیروز موفق که کمتر تغییر کرده باشه و کمتر از خودش دور شده باشه من که خیلی تغییر کردم و دور شدم شما چطور ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 0:6 ارزش انسان
دشتها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید در هوای عفن آواز پرستوبه چه کارت آید؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزه کین پوشانده هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست ( حمید مصدق )
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:1 فلسفه زندگی
؟ فلسفه ما از زندگی کردن چیست ؟
فلسفه من از زندگی کردن : رسیدن به روشناییهاست رسیدن به زیباییهاست رسیدن به سقف آرزوهاست و رسیدن به پاکیهاست و هدف من از رسیدن به اینها رسیدن به یک هدف واقعیست :
یعنی رسیدن به خداست
و آخر اینکه زندگی فلسفه نیست بلکه واقعیت است برای رسیدن به خدا
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:21 وطن
وطن یعنی همه آب ، همه خاک . وطن یعنی همه عشق همه پاک
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان . به خون خاک بستن عهد پیمان وطن یعنی هویت اصل ، ریشه . سر اغاز سر انجام همیشه وطن یعنی اذان عشق گفتن . وطن یعنی غبار از عشق رُفتن وطن یعنی هدف یعنی شهامت . وطن یعنی شرف یعنی شهادت وطن یعنی رهایی زآتش خون . خروش کاوه خشم فریدون وطن یعنی زبان حال سیمرغ . حدیث یادستان ، بال سیمرغ وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا . تمام سهم یک ملت زدنیا وطن یعنی چه آباد چه ویران . وطن یعنی همین جا یعنی ایران
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:1 آخرین نامه
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریاچه بغض کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ! ................
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:20
وقتی دل خوشی نیست
وقتی عشقی میان آدما نیست وقتی راستی وجود نداره وقتی سفیدی وجود نداره وقتی عاطفه از میان آدما رفته وقتی کسی براش مهم نیست که کی زنده است کی مرده وقتی کسی دل شکستن براش اهمیت نداره وقتی وفا به عهد معنایی نداره وقتی دلها سنگ شدن وقتی آزادی معنایی جزء اسارت نداره و ............................................. و .................................... و ........................ من چگونه فکر فردا باشم من چگونه امیدی به زندگی داشته باشم |+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:7 پری ناز کوچولو
پری ناز کوچولو رفتی خونه ام شده ویرون
دلم از بی کسی خون نمیتونه که بخونه حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اونکه رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه نمی خوام باز بیایی این چشات من ببینم با خاطراتت من جون بگیرم باز دوباره من بمیرم نمی خوام که باز بیایی تو یه تاریکی باز بمونی آخه حیف که تو عزیزم با من بمو نی عزیزم سرت سلامت هر جا که هستی ، هر جا که هستی برو که دنیا دو روزه قلبه تو هیچ وقت نسوزه نازنین این نخوندم که تو رو گریون ببینم الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم عزیزم این می خونم که دلم آروم بگیره آخه طفلکی می سوزه طفلکی بی تو می سوزه پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو که سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود عزیزم غمت نباشه برو که روبروم نور برو که ما تنها می شینیم واسه عشقت می میریم
|+| نوشته شده توسط ویلیام والاس در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:49 |
